خاطرات امام خامنه ای

ان وقت ها ازلحاظ وضع مالی در فشار بودیم ؛یعنی خانواده مان ؛خانواده مرفهی نبود.

پدرم یادم هست روحانی معروفی بود ؛اما خیلی پارسا وگوشه گیر بود ؛لذا زندگیمان خیلی به سختی می گذشت .دردوران کودکی با زحمت بسیار ؛برای ما کفش خریده بودند که تنگ بود.پدرم؛ دیگر قادر نبود که این ها را عوض بکند یا کفش دیگر بخرد ؛امدند گفتند که خوب این کفش ها را می شکافیم؛اندازه می کنیم وبرایش بند می گذاریم ؛یگ عالمه خوشحال شدیم که کفش هایمان بندی شد .امدند شکافتند وبندگذاشتند بعد زشت شد؛چون بند هایش خیلی فرق داشت با کفش های دیگر ؛خیلی زشت وناجور در امده بود .چقدر غصه خوردیم وخلاصه چاره دیگری نداشتیم.

به نقل از کتاب خورشید سید علی بنی لوحی

/ 0 نظر / 8 بازدید